تبليغاتX
soghoot
soghoot
 
قالب وبلاگ
سلام دوستان براتون یه داستان عاشقانه گذاشتم  به ادامه مطالب یه نگاهی بندازین
ادامه مطلب
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 12:20 ] [ حامد ] [ ]
                                                             

                                                            dancingشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 12:15 ] [ حامد ] [ ]
                برای حاجت نزر و نیازم               برای قبله رو به نمازم

        کمک کن کعبه عشقی بسازم               بتونم عاشقونه دل ببازم

             کمک کن تا دخیل زندگیمو               به آویز نگاه تو ببندم

            بتونم بشکوفم در باغ خنده               به دنیای بدون عشق بخندم

     به دیروزی که عمرش سررسیده               به فردائی که هرگز نرسیده

      خدای عشق تورا با قلب عاشق               برای بودن من آفریده

       بحق اون خداوندی که یکتاست               وجودش باعث گرمی دلهاست

      دلم در عاشقی به مثل دریاست               ولیکن مثل دریا تک و تنهاست

    به حق اون خداوندی که یکتاست               وجودش باعث گرمی دلهاست

              دلی دارم که آرامش نداره               بجز تو با کسی کاری نداره

         تا وقتی دل نبینه با تو هستم               نگاهم رنگ آرامش نداره

               بیا از جاده های مهربونی               بگیر از این من تنها نشونی

      که غیر از عشق تو عاشق ندارم               در این بیگانه آلم آرزوئی

                  برای حاجت نزر و نیازم               برای قبله رو به نمازم

        کمک کن کعبه عشقی بسازم               بتونم عاشقونه دل ببازم

 

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 17:53 ] [ حامد ] [ ]

اینجا همیشه خشکسالی مانده و من         و  دختر  سبز شمالی  مانده  و من

اینجا  عبور  لحظه ها را  باد  خشکا ند          شبهای دلتنگی و خالی مانده و من

دست تبر بر شانه ی گل ها   نشسته         این آخرین تندیس شالی مانده و من

تصویری  از   دلو اپسی های  غم   تو          در  قلب  سرد قاب خالی مانده ومن

حرفی  برای   گفتن    با   تو   ندارم            شعری دراین دور وحوالی مانده ومن    

[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 17:51 ] [ حامد ] [ ]

من تو را دوست دارم.. ديگري تو را دوست دارد.. ديگري ديگري را دوست دارد.. و اين چنين است که ما تنهاييم..


 

· وقتي خواستم زندگي کنم، راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش کنم، گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتي خواستم گريستن، گفتند دروغ است.وقتي خواستم خنديدن، گفتند ديوانه است.دنيا را نگه داريد، ميخواهم پياده شوم



· hگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 16:20 ] [ حامد ] [ ]

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.

مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 16:19 ] [ حامد ] [ ]

 

برای کسی می نویسم که  اون دنیای منه  ولی خودش نمیدونه ...

 

به عشق تو می نویسم تا بخوانی و این قلب عاشق مرا باور کنی

با چشمهای خیس می نویسم که دوستت دارم

تا تو نیز با چشمهای خیس بخوانی و احساس مرا از ته قلبت درک کنی

با دلی عاشق می نویسم که عاشقانه با تو می مانم

و می نویسم که اینها تنها یک نوشته نیست بلکه احساس قلبی من است عزیزم.

می نویسم تا بخوانی و به عشق من افتخار کنی

با دلی پاک ، صادقانه و یکرنگ می نویسم که خیلی دوستت دارم

می نویسم تا شبها با خواندن درد دلهای عاشقانه ام به خواب روی

و خواب فرداهای با هم بودنمان را ببینی...

به عشق تو می نویسم و با یاد و خاطرات تو زندگی می کنم عزیزم

از تو می نویسم ، چون که تو لایق احساسات عاشقانه منی بهترینم

خیلی دوستت دارم ای هم نفس من

به تو ، قلب پاک تو و عشق مقدست افتخار می کنم

و تا ابد تو را در قلب خویش اسیر نگه می دارم

راضی باش به این اسارت

با خون عاشقی و عطر نفسهایم تو را در زندان قلبم زنده نگه می دارم.

با دلی عاشقتر ، می نویسم که عشق تو پاکترین عشق دنیاست

و با قلمی به رنگ سرخ در دفتر عشقم می نویسم که:

این دفتر عشقم با تمام احساسات عاشقانه اش تقدیم به تو.

تو لایق این دفتر عشقی صادقانه آن را به تو هدیه می دهم

هر شب صفحه ای از دفتر عشق را باز کن

بخوان هر آنچه که از تو گفته ام و با احساس آرامش عشق بخواب

تمام صفحات این دفتر عشق را ورق بزن

جای قطره های اشکم را در هر صفحه از آن ببین

حالا تو نیز با چشمان خیس این دفتر عاشقانه را بخوان و مرا باور کن

به عشق تو می نویسم...

می نویسم در این دفتر عشق از تو و آن قلب مهربانت عزیزم..

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:34 ] [ حامد ] [ ]

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم

 

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟

 

من در پاسخ گفتم:  اگر وقت دارید

 

خدا گفت :     وقـت من بینهایت اسـت

 

پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟

 

خدا پاسخ داد:   کـودکیـشـان

 

اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند

 

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته را باز جویند

 

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش

می کنند

اینکه آنها بگونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و بگونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند

 

دستهای خدا دستانم را گرفت و مدتی سکوت کردیم

 

من پرسیدم: بعنوان پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند

 

گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند

 

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

 

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا آن زخمها را التیام بخشیم

 

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

 

بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت ببینند

 

بیاموزند که کافی نیست فقط دیگران را ببخشند

بلکه خود را نیز باید ببخشند

 

من با خضوع گفتم: از شما بخاطر این گفتگو سپاسگذارم

آیا چیز دیگری است که دوست دارید به فرزندانتان بگوئید ؟

 

خدا لبخند زد و گفت :

           فـقـط ایـنـکـه بـدانـنـد مـن ایـنـجـا هــسـتــم

                            

                                ((هــمــیــشــه ))

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:29 ] [ حامد ] [ ]

ای کاش آسمان حرف کویر را درک می کرد و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد ! ای کاش واژه ی حقیقت آنقدر با دلها صمیمی بود که برای بیانش نیازی به شهامت نبود ! ای کاش دلها آنقدر خالص بود که دعای قلب بعد از پایین آمدن دستها مستجاب می شد ! ای کاش پروانه عشق را در سوختن شمع می دید و او را باور می کرد ! ای کاش با هم بودن معنی عاطفه را درک می کرد !!!

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:28 ] [ حامد ] [ ]
دعاهای زیر از کتاب دست های کوچک دعاست که سه ساله در تبریز بر گزار میشه و این دعا ها مربوط به دعاهای بچه های ایران در سومین جشنواره این همایش هستش.       

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند!

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم!

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره!  

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی!  

خدایا! یک برادر تپل به من بده!!

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم!

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! 

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم!

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا!

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است."

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 12:25 ] [ حامد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
آرشيو مطالب

تبادل لینک

فروش بک لینک